ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
345
قصص الانبياء ( فارسى )
و نام يكى مكسلمينا بود و نام ديگر يمليخا بود و نام سديگر مليحا بود و نيز گويند كه نام اول منوس بود و نام ديگر « 1 » و نام ديگر فالوس بود . « 2 » پس تدبير گريختن كردند . گفتند چون كنيم تا بگريزيم . يمليخا گفت بوقت گوى زدن بگريزيم كه گوى از ميدان بيرون افتد ، ما از پس گوى بيرون شويم و بگريزيم و روى به راه آريم . و عادت ملك آن بود كه وعده نهاده بود كه ايشان روزى از سال پيش ملك گوى زنند و او نظاره كند و ايشان كار مىساختند تا آن روز كه وعدهء ايشان بود . پس جمله اسبان قوى و دونده برنشستند و بيرون آمدند بگوى زدن در ميدان . چون بگوى زدن گرم گشتند ، يكى ازيشان چوگان بزد و گوى از ميدان بيرون افكند . ملك را خوش آمد . گفت او را بياريد تا خلعت دهم . او را بخواندند تا خلعت دهند . او گفت كه من ] a 461 [ خلعت شما نخواهم ، من خلعت خود يافتهام ؛ و چوگانى ديگر بزد و گوى از ميدان در ربود ، و آن دو برادر از پس او بيرون آمدند و همچنان دو فرسنگ برفتند . چون دانستند كه از شهر دور شدند مردمانى ديدند درويش ، ازيشان جامهاى خلق بستدند و اسبان و جامهاى خويش بديشان دادند ، و روى به راه آوردند ، و مىرفتند تا رسيدند بشبانى كه گوسفندان مىچرانيد . شبان ايشان را پرسيد كه كجا مىرويد ؟ جواب دادند و گفتند كه بدرگاه اللّه . شبان گفت اللّه كيست ؟ گفتند آفريدگار همه عالم و آسمان و زمين و آفتاب و ماه . شبان را سخن ايشان دلپذير و خوش آمد ، گفت من نيز با شما بيايم . گفتند نيك آيد . پس برفتند .
--> ( 1 ) - جاى اين نام در متن و نسخهء « باب الجديد » خالى است . ( 2 ) - اسامى اصحاب كهف از قصص الانبياء ثعلبى : تمليخا - مكسلمينا - محسلمينا - مرطليوس - كنسطوس - سادنيوس . و نيز رجوع شود بتفاسير قرآن و از آن جمله تفسير ابو الفتوح ، و نيز بصفحهء 349 همين كتاب ( 2 ) - و آن آنست .